روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
یک سال با هم بودیم.یک سال نزدیکترین دوستای هم بودیم.یک سال من برات حرف میزدم و بی هیچ گلایه ای به حرفام گوش میدادی.یک سال تو غم ها و شادی هام شریک بودی.روز اول فکر نمیکردم دوستیمون انقدر دووم داشته باشه.فکرشم نمیکردم این همه دوستای خوب از طریق تو پیدا کنم.
وبلاگ جونم تولد یک سالگیت مبارککککککککککک.
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک......زیگ زاگ زیگ زاگ میخونیم با دلی شاد اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد
تو کوچه ی خاله ام یه جایی هست که سر درش نوشتن مرکز ناباروری.اولین بار که از جلوش رد شدم با خاله ام اینا بودیم.شوهر خاله ام کنار اون مرکز نگه داشت تا از سوپری که اونجا بود خرید کنن.همه
از ماشین پیاده شدن و فقط من و پسر خاله ام تو ماشین بودیم..که یهویی چمم به تابلویی افتاد با این عنوان:مرکز ناباوری
گفتم حتما کلینیک مشاوره ای چیزیه.شروع کردم به داد و بیداد:من باورم نمیشه.باورم نمیشه.بریم مرکز ناباوری.
و بعد در ماشین رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.به طرف آسمون خراش مرکز ناباوری رفتم.پله ها رو شیش تا یکی رفتم بالا.آخه تا حالا تو اینجور ساختمونای خوشگل نرفته بودم.به درش
که رسیدم در خودش باز شد.اومدم برم تو که با صدای خنده ی پسر خاله ام به خودم اومدم.برگشتم و با عصبانیت گفتم چیه؟
دیدم داره به تابلو نگاه میکنه.عقب عقب اومدم تا بتونم نوشته ی رو تابلو رو یه بار دیگه بخونم.اینبار با چشمایی که از فرط دقیق شدن ریز شده بود(آخه فکر میکردم اون گوشه کنارا یه چیز ریزی
نوشته که من ندیدم)نوشته ی درش روی تابلو رو خوندم:مرکز ناباروری
همینطور که از خجالت سرخ شده بودم رفتم نشستم تو ماشین.و دعا میکردم کسی من رو ندیده باشه.
هنوز هم وقتی از جلوی اون مرکز رد میشم بی اختیار میزنم زیر خنده.کاش اول چشمام رو باز میکردم بعد وارد جای که نمیشناختم میشدم
ازین قبیل سوتی های من کم نیستن.مثلا یکیش همین چند روز پیش.زنگ ادبیات بیکار بودیم نشسته بودیم از بچگی هامون میگفتیم.یکی از دوستام گفت:ما تو راهنمایی یه دبیری داشتیم که گوشاش خیلی تیز بود.....
پریدم وسط حرفش:مگه مرد بود؟
نه چه ربطی داره؟
پس تو گوشاش رو چجوری از زیر مقنعه دیدی؟
همه زدن زیر خنده.به خیال اینکه من دارم شوخی میکنم.اما من خیلی جدی سوالم رو تکرار کردم:میگم چجوری گوشاش رو از زیر مقنعه دیدی؟
یلدا شوخی یه بارش قشنگه.بس کن.
من که هنوز تو فکر گوشای خانومه بودم حرفش رو اینجوری برداشت کردم که سوالم خیلی بدیهی بوده.با قیافه ی متفکرانه(همون یافتم یافتم)گفتم:آها گوشاش انقدر تیز بوده از زیر مقنعه هم دیده میشده.
باز همه زدن زیر خنده.من که دیگه نمیخواستم مضحکه ی خاص و عام بشم بحث رو عوض کردم و افکارم رو برای خودم نگه داشتم.اما یادمه تا آخر ساعت هیچی از حرفای بچه ها نفهمیدم چون داشتم
به این فکر میکردم این چجوری فهمیده دبیرشون گوشاش تیزه......
پی نوشت:اگه شما هم جای من اون ساختمون آسمون خراش رو می دیدین تنها چیزی که احتمالش رو نمیدادین این بود که اونجا مرکز ناباروری باشه.یعنی ما این همه نابارور داریم؟من فکر میکنم
تعداد نا باورا(کسایی که نمیخوان حقیقت رو باور کنن یکیشونم خودمم)خیلی بشتره از تعداد نا
سلام بچه ها.فقط اومدم بگم حال پدر یکی از دوستام به نام سیاوش که گاهی اینجا میاد خوب نیست.وثل اینکه دیروز بردنش ccu لطفا براش دعا کنین.ا
سیاوش جون امیدوارم هرچه زودتر حال بابات خوب بشه و برگرده خونه.
از وقتی بچه بودم از مردایی که خودشون رو از زن ها بالاتر میدونستن بدم می اومد.این احساس هماراه با من رشد کرد و بزرگ شد تا اینکه تبدیل به یه نفرت شد.مثلا الان یکی از دوستای بابام ازین مرداست که زنش رو آدم حساب نمیکنه.هروقت میبینمش دوست دارم خفه اش کنم.
حالا جالب اینجاست تو خانواده مون تقریبا مرد سالاری منقرض شده.شاید مثل اکثر خانواده های الان فرد سالاری(چه اصطلاح من در آوردی ای)معنا نمیده و همه ی تصمیم ها با هم گرفته میشه.
خلاصه همین احساس باعث شد که احساس کنم من ساخته شدم که وکیل بشم و حق زن ها رو بگیرم.از نظر حقوقی قانون معمولا حق رو به آقایون میده و ما خانوم ها مورد ظلم واقع شدیم.مثلا همین حق طلاق که با مرده.که البته میدونم این قانون اسلامی واسه این تصویب شده که زن ها از روی احساس تصمیم میگیرن.ولی الان میبینم(حداقل تو فیلم ها)که اگه زن از رو احساس تصمیم میگیره مرد از رو هوس تصمیم میگیره.همه ی ما بارها و بارها این صحنه ها رو تو فیلم ها دیدیم که مرده خیلی راحت به زنش میگه اگه فلان کار رو نکنی طلاقت میدم.یا میره یه زن دیگه میگیره اگه زن اولش بخواد اعتراض کنه با تهدید معروف((طلاقت میدم))دهن طرف رو سرویس میکنه.اون زن بیچاره هم از ترس آبروش با شرایط میسازه.اگر هم نسازه دیگه کسی نمیگه چرا جدا شد؟همه میگن مشکل داشته(بیشتر تو خانواده های سنتی)
به جز این مورد موارد دیگه ای هم هست مثل چند زن داری و حضانت بچه(من املاش رو بلد نیستم.مگه چیه خب؟)که در مورد هرکدومش میشه اندازه ی یه پست حرف زد.
چند وقت پیش خونه ی یکی از اقوام داشتیم بحث میکردیم.من چند مسئله راجع به ازدواج که تو احکاممون خوندم رو گفتم که الان مینویسم(شنیدنش خالی از لطف نیست)
.... فرمود:زن خوببه حرف شوهرش گوش میدهد و مطابق دستوراتش عمل میکند(!)
اینجا میتونین به جای زن خوب بذارین بچه ی خوب
....بدون اجازه ی شوهر شغل نگیریم که آرامش و صفای زندگی را به هم میزند.این حق شوهر است که اجازه بدهد یا ندهد.
من قبول دارم که مرد اجازه داره نذاره زن تو محیطی کار کنه که همه مرد باشن اما پس تکلیف آقایون چی میشه؟این رو هم میدونیم که چقدر مردا هستن که با منشی هاشون رابطه دارن و اگه زن بخواد اعتراضی بکنه بهش انگ شکاک بودن میزنن.
اینم یه حدیث دیگه:((اگر سجده کردن در برابر غیر خدا جایز بود دستور میدادم زن برای شوهرش سجده کند))
من رو که یاد آیین برده داری میندازه.شما رو نمیدونم.
خلاصه بحث به اینجا رسید که من گفتم اگه من باید طبق این اسلام ازدواج کنم که تا آخر عمر مجرد میمونم و قید اون نصفه ی دیگه ی دین رو زدم.
بقیه ی بحث جالب بود.یکی ازین پسرای فامیل واسه من اظهار نظر میکنه که زن وظیفه شه که ظرف بشوره غذا درست کنه و....
منم در جواب گفتم اتفاق خود پیامبر فرمودن(این رو دبیرموون گفت):زن وظیفه نداره کار خونه انجام بده اگه میکنه لطف میکنه حتی وظیفه نداره شیر به بچه بده میتونه بگه واسه بچه اش دایه بگیرن.
البته این رو من به زبون خودم گفتم ها.نگین تحریف کرد(ایول اسلام.جیگرم حال اومد)
خلاصه این یارو لج کرد که نه زن وظیفه شه.
من:همین حرفا رو بزن که هیچکی حاضر نشه زنت بشه
اون:کی زن خواست؟من مگه خلم زن بگیرم
من:گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده.
ادیگه مامان اینا دیدن نزدیکه پاشیم هم رو بزنیم اون رو از اتاق بیرون کردن........
پی نوشت:این پست فقط حرفایی بود که تو دلم مونده بود و اصلا موضع گیری یا توهین به چیزی یا کسی نیست.فقط درد دل یه وکیل آینده بود(بگو ایشاا...)یاسی میخواد بخوابه.دیگه نمیذاره بنویسم.تا اینجاش رو فعلا در موردش بحرفیم تا بعد.
سرش رو روی میز کامپیوترش گذاشت و چشماش رو بست.سعی کرد حرفایی که باید بزنه رو مرور کنه. - خدایا کمکم کن. چشماش رو باز کرد و به صفحه ی چت که هر لحظه پیغامهای پی دی پی روشنش میکرد نگاه کرد.فقط یه جمله..... - امیدوارم خوشبخت بشین. دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.دکمه ی کیس رو زد و کامپیوتر ری استارت شد.ری استارت....یه شروع دوباره.زیر لب زمزمه میکرد.کاش منم مثل این میتونستم خودم رو ری استارت کنم.... سرش رو انداخت پایین تا اشکاش که روی چال گونه اش گیر افتاده بودن جاری بشن.اشکی که از چشماش میچکید و روی صورتش سفر میکرد رو دنبال کرد تا اینکه روی موهاش که دورش ریخته بود خودش رو رها کرد.به حلقه های موهاش نگاه کرد.سرش رو تکون داد و موهای مواجش مثل دریایی روی بستر صورتش جاری شدن.با دستای کشیده اش اشکهاش رو پاک کرد.نمیخواست کسی بفهمه که داره گریه میکنه.میخواست مقاوم باشه. سعی کرد فراموش کنه.مثل جن زده ها از جا پرید.و در حالی که فایل های کامپیوترش رو زیر رو رو میکرد با بی صبری گفت: - کو؟پس کجایی؟ چند ثانیه بعد صدای آهنگ شادی تو تمام کوچه پیچید.دخترک که چند ساعتی بی حرکت نشسته بود با یه جهش از روی صندلی پرید.به طرف کمد رفت.لباس پرنسسی اش رو که تازه خریده بود برداشت.وقتی به پله ها رسید لباسش رو یه گوشه انداخت و پرید رو نرده ها.بعد با یه حرکت جفت پا روی سرامیک ها پرید. کفشهای مجلسی اش رو برداشت.یه نگاهی بهشون انداخت.چشم هاش پر اشک شد... چند ثانیه بعد دختربا موهای مواجش که روی شونه های لختش آویزون بود و لباسی که اون رو شبیه فرشته ها میکرد وسط اتاق ایستاده بود و با صدای آهنگی که گوش رو کر میکرد زیباتر از همیشه رقصید.انقدر چرخید و چرخید تا وسط اتاق ولو شد.چشماش رو بست و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.هیچ وقت فکرش رو نمیکرد اگه یه روزی بفهمه ماجرای عشقش دروغ بودهو اونی که با آرزوی دیدنش زندگی کرده داره ازدواج میکنه بتونه اینجوری بالا پایین بپره.با ورود مامان یه لحظه همه چیز ازذهنش پرید.مامان در حالی که چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود در اتاق رو باز کرد .با دیدن دختر شوکه شد - این چه وضعیه؟چرا اینا رو پوشیدی؟باز خل شدی؟ چشماش رو با کمی عشوه باز کرد.نگاهی به چهره ی متعجب مامان انداخت .با بی تفاوتی صدای خر و پف در اورد و دوباره چشماش رو بست. - من که آخر حریف تو نشدم. و در حالی که غرولند میکرد به طرف آشپرخونه رفت.دیگه چیزی نگفت اما دختر میدونست که مامان ته دلش خوشحاله که دخترش بعد از چند وقت دوباره اینجوری شاده و میخنده.مامان دلش خوش بود که دخترش دیگه ناراحت نیست.اما نمیدونست که....آخه مدت ها بود طنین خنده های دخترک فضای خونه رو پر نمیکرد و در جواب همه ی کنجکاویها لبخندی میزد و به سکوت بی پایانش ادامه میداد. اون روز دختر انقدر رقصید و رقصید تا بابا که دیگه ازین همه سر و صدا کلافه شده بود با عصبانیت اومد تو اتاق و صدای کامپیوتر رو کاملا بست.اما دخترک باز هم خندید.انقدر خندید تا چشماش پر اشک شد.اون روز دختر بیچاره میخواست تو همهمه ی صدای خواننده و حتی صدای فریادهای مادر و پدرش ضجه های قلبش رو نشنوه.میخواست با رقصیدن نشون بده که شاده و هیچ اتفاقی نیفتاده تا به قلبش بگه که دیگه بهونه نگیره. ....والان چندین سال ازون روزها گذشته.امروز دختر یکی از معروفترین رقاصهای دنیاست.امشب مادرش مثل همیشه با لبخندی اون رو همراهی میکرد.بیچاره مامان.هنوز نمیدونه که.... باز هم هفته ها و ماه ها از پی هم گذشتن و اون دختر حالا پیر و فرتوت شده.و در حالیکه به آلبوم های عکسش که یادآور دوران جوونیش هستن نگاه میکنه این فکر از ذهنش میگذره که چطور تمام جوونیش تو شلوغی سالن های رقص گذروند ت اصدای ضجه های قلبش رو نشنوه.... اماهنوز داغی که رو قلبش بود مثل روز اول تازه است و سینه اش رو میسوزونه.هیچ چیز فرقی نکرده.تنها جوونی دختر بود که در سالن های رقص از بین رفت.....
چند روز پیش یه داستان تو وبهاره رهنما خوندم.شاید شبیه اون شده باشه.امیدوارم اینجوری نباشه.
پی نوشت:امروز آخرین امتحانم رو دادم
پریشب بعد از مدت ها رفتم به وبلاگ دوستام سر زدم.انقدر دلم واسه اون زمانی که هر روز واسه دوستام نظر میذاشتم تنگ شد.مخصوصا وقتی تو کامنت دونی های دوستام میرفتم.فردا باز هم تکرار میشود حتی اگر دیگر نباشم....
چند وقتی میشه اینجا هم از رونق افتاده.حالا میخوام بازم اینجا رو رونق ببخشم.با کمک دوستای عزیزم.
راستی باید یه چیزی رو اعتراف کنم.وقتی تو وبلاگ پریا خوندم که دوستای وبلاگیش رو از نزدیک دیده انقدر حسودیم شد(یا در اصطلاح ما روده هام آویزون شد)
وقتی اومدم وبلاگ پری رو باز کنم دیدم دیگه وبش تو فیوریتم نیست.یادم اومد از وقتی ویندوز رو عوض کردم وقت نشده برم به دوستام سر بزنم.شرمنده......میدونی وقتی میخوای نظر بذاری و جای اسمت با خوشحالی حرف ی رو میزنی و الان منتظری بنویسه یلدا اما نمینویسه یعنی چی؟یعنی سال ها ی دور از اینترنت.
پی نوشت:واسه خودمون متاسف شدم که انقدر ت.ر.و.ر و اینچیزا زیاد شده که امروز در حالی که میخندم میگم دایی اگه گفتی کی ت.ر.و.ر شده؟اونم میگه اس......و هر دو میخندیم(چقدر طبیعی)
دیروز داشتم خیلی خوش و خرم از امتحان هندسه می اومدم.یهو دیدم یه دختری حدود هفت هشت ساله سرش رو انداخته پایین و داره زمین رو نگاه میکنم.حس کنجکاویم(ابدا فضولی نبود)گل کرد که ببینم داره چی رو اینجوری موشکافی میکنه.وقتی از کنارش رد شدم یه ملخ دیدم که رو زمین لم داده بود این هوااااااااااا
الان که بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه.دست زهرا رو کشیدم و بیاختیار داد زدم زهرا بدو.
دختره هم ازین بچه های......(خودتون یه چیزی جاش بذارین)بود تا فهمید من ترسیدم پاشو برد بالا که ملخ رو پرت کنه طرف من.منم تا جایی که توان داشتم دویدم.فقط تنها چیزی که بین تپش های قلبم شنیدم صدای بابای دختره بود که خیلی دیلکس میگفت:نکن دخترم.
دو قدم جلوتر هم زهرا از من جدا شد آخه آبروش رو برده بودم وسط خیابون.
امروزتو مدرسه خیلی دلم گرفته بود.از صبح تا ساعت سوم همینجوری بودم.دوستم هرکار کرد که بخندم موفق نشد.آخه دلیلی واسه خندیدن وجود نداره. بعد ازساعت سوم با زهرا رفتیم بیرون.نمیدونم چی شد که بحث به کیمیا و خاطراتش کشیده شد.یاد اون روزایی که من باهاش لج میکردم.یاد وقتی که آی دی من رو باز کرده بود و تو ادلیستم اسم یه پسری رو دیده بود.بدون اجازه ی من پاکش کرد.منم ازون ور میرفتم تو آی دیش همه رو ایگنور میکردم و خودمم همه ی اونایی که کیمیا پاک کرده بود رو دوباره اد میکردم.این خاطرات اونقدر شیرین بود که حتی وقتی ازش حرف میزدم هم یه جوری میخندیدم که صدای خنده هام تو تمام سالن میپیچید و به خودم برمیگشت.رفتم تو پارسال.تو اون وقتایی که یهو وسط زنگ به سرم میزد برم تو حیاط بدوم.تو اون روزایی که تو سالن میشستیم و گدایی میکردیم.تو اون روزی که.... روز آخر پارسال بود و چهارشنبه.اول میخواستیم 5شنبه رو هم بریم اما چون واسمون امتحان گذاشتن ما هم نرفتیم.میدونستیم که سال دیگه خیلی از بچه ها تو این جمع نیستن.کل روز رو زدیم و رقصیدیم.همیشه هم من باید میرقصیدم.حالا پارسال که چیزی نبود.امسال میگم مگه رقاص مجانی گیر آوردین؟بچه ها هم یه سکه میندازن کف دستم.میگم اینم پوله؟این ساختمون دانشگاه کناری خیلی بیشتر بهم میدن..... داشتم از روز آخر میگفتم.همینطوری که تو سالن ها میدویدیم دیدیم بچه های کلاس یاسی شون میز دبیرشون روآوردن وسط سالن.منم طبق معمول آتیش بیار معرکه شدم گفتم برین صندلیش رو هم بیارین.بچه ها صندلی رو آوردن.من احمقم صندلی رو گذاشتم رو میز.خودمم پریدم بالا وشروع کردم به ترقص.حالا نرقص کی برقص. که یهو دیدم دورم خالی شده.برگشتم دیدم معانمون داره میاد طرفم(با یه فلک و ترکه تو دستش)ازون بالا پریدم پایین و دویدم تو اولین کلاسی که درش باز بود یعنی سوم ریاضی(همون کلاس یاسی شون)پشت یکی از میزا قایم شدم و به خیال خودم از مهلکه گریخته بودم.اما....به قول معروف یه باز جستی وروجک دوبار جستی وروجک آخر گسستی وروجک....از شانس من خانوم ش(معانمون)اومد تو همون کلاس.اول شروع کرد به داد و بیداد که سالن رو گذاشتین رو سرتون. بعد گفت این شلوغیا کار کدوم....بود؟گفتم ما که آخرش باید تنبیه شیم بهتره جوانمردانه خودم رو معرفی کنم.پا شدم گفتم من بودم خانوم. خانوم ش:تو رو که خودم دیدم بقیه کی بودن؟ اونا که همه هم کلاسی بودن و هم رو لو نمیدادن توشون من غریبه بودم.همه با اضطراب نگام میکردن من:خانوم کسی نبود که فقط من بودم.خودم میزدم خودم میخوندم خودمم میرقصیدم. خانوم ش:تو که همینجا وایسا کارت دارم من:خانوم باور کنین فقط من بودم. خانوم ش:پس فقط خودت میخوای تنبیه بشی؟ من:حالا خانوم این روزای آخرم هست شما هم سرتون شلوغه .من دیگه رفع زحمت میکنم.ایشاا... در یه فرصت دیگه مزاحمتون میشیم.فعلا..... تا اومد یه چیزی بگه در رفتم. چقدر با زهرا به دیوونه بازیهامون خندیدیم(حالا بماند که من کلی از یاداوری اون روز حرص خوردم که چرا این احمقا به من نگفتن که خانوم ش داره میاد) و خنده ی ما فقط چند دقیقه بود.دوباره رفتم تو لاک خودم...... امروز داشتم به این فکر میکردم وقتی شادی میره دیگه برنمیگرده.مثل یه آدم که میمیره و دیگه نمیشه جای خالیش رو پر کرد.مثل کیمیا که وقتی رفت دیگه برنگشت. مثل خاطرات خوب که هیچوقت برنمیگردن....(خوبه این یه سال گذشته رو دارم که هروقت بهش فکر میکنم بتونم بخندم)و مثل خوشبختی که اگه رفت دیگه هیچوقت برنمیگرده....
سلاااااااام.آخ که دلم واسه همه تون اندازه ی یک نخود شده.نمیدونم از کجا بگم.
چشم به هم زدیم امتحانای میانترم شروع شده و......چرا درسای سوم این شکلیه؟اه اه اه.اون از اون هندسه که اصولا تو مخ هیچکس نمیره اون ازون تاریخ که....ببخشید بعد از ۲ماه اومدم دارم یه ریز غر میزنم.بگذریم.......
اول مهر امسال مسخره ترین اول مهر بود.من که خودم زیاد نمیفهمیدم اما وقتی زهرا از کارای پارسالم میگفت خنده ام گرفت.
روز اول مهر دست زهرای بیچاره رو گرفتم و ازین سالن به اون سالن.از بالا پشت بوم و حیاط و کلاس ها بگیر و برو تا دستشویی ها و اون راهروی ته حیاط.وقتی دسشویی دبیرها رو دیدم اولین سوالی که به ذهنم و بلافاصله رو زبونم بود :دبیرای مرد هم از همین دسشویی استفاده میکنن؟
خلاصه روز اول تمام مدت دویدم.یادمه همه میگفتن این دیگه کیه؟(آخه مثل این بچه ها که اولین بار تو فضای باز ولشون میکنی هی بالا پایین میپرن شده بودم)پیرارسال هم که محشر بود.روز سوم مهر ساعت دوم توی دفتر خودکار به دست.بنویس:تعهد میدهم .....معلومه دیگه روز سوم مهر یکم فقط یکم خوشحال بازی در آوردم و سر کلاس رقصیدیم و....
با این اوصاف اول مهر امسال واقعا بدون هیچ دردسری سپری شد.هر روز منتظر بودم که فردا اون دختر خونه خراب کن دوباره برگرده.اما حالا جاش یه دختر ساکت و درسخون و به قول نسترن بچه مثبت روی نیمکت نشسته بود.دختری که امسال درس میخونه از رو دیوار نمیپره در دفتر رو نمیزنه فرار کنه.ادای دبیرها رو در نمیاره.خودش به تنهایی نقش یک گروه موسیقی رو اجرا نمیکنه.و....
اول سال از خودم خیلی دلگیر بودم که چرا اجازه دادم اون اتفاق انقدر تو روحیه ام تاثیر گذاشت.اما حالا به این دختر لوس و مظلوم و کم حرف عادت کردم.
البته امسال هم همچین مثبت مثبت هم نشدم.به جز اون یه باری که راهپیمایی رو پیچوندیم و ته حیاط قایم شدیم و اون باری که از در مدرسه به عنوان تاب استفاده کردم و روش نشستم و زهرا تابم داد و افتادم و اون باری که یه سخنرانی کسل کننده اون تو هوای زیر صفر درجه تو حیاط رو پیچوندم(این رو یادم باشه توضیح بدم)و این دفعه ی آخر که حوصله ی کامپیوتر نداشتم و نقش یه آدم دلدرد رو به موت رو بازی کردم و از بچه ها مسکن میخواستم و کلاس رو بهدلیل حالت تهوع بیش از حد پیچوندیم(با همکاری زهرا)خطای دیگه ای ازم سر نزده.اینا رو اعتراف کردم و توبه میکنم.البته این رو یادم رفت بگم که هروقت تو سالن یکی از بچه مغرورها راه میرفت در کلاسی که توش یه دبیر خشن بود رو میزدم و فرار میکردم دبیره هم مچ اون بدبخت رو میگرفا(آخ دلم خنک شد.ازین توبه نمیکنم.راستی تو دانشگاه هم میشه ازین کارا کرد یا کلاسا بی در و پیکرن یا مثلا چون دختر پسر مختلطن در رو باز میذارن؟)
دیگه از چی بگم؟حالا یکم هم از درس.کسی میدونه چرا ۹۰درصد دخترا هندسه نمیفهمن؟تا حالا واسه شما هم پیش اومده از یه دبیر مرد(مرد بودنش مهمه)انقدر بترسین که لبتون تبخال بزنه؟
دیروز این اتفاق واسم افتاد و امروز هم از یک طرف بچه ها رو ماچ کردم.فردا میبینم رو لب هرکدوم یه تبخال زده این هواااااااا.تو درسای امسال حسابان رو دوست دارم البته اگه همون ۳صفحه ی مثلثات رو حذف کنن عالی میشه(من نمیتونم حفظشون کنم.)امسال اولین سالیه که دبیر مرد داریم.به نظر من دبیرای مرد بهتر از زن ها درس میدن نمیشه از اخلاقشون سو استفاده کرد سر کلاس مجبوری به درس گوش بدی و امتحاناشونم سخته.استثنا هم دارن ها.
دیگه از چی بگم؟ها راستی از خواهری و علی و زهرا جونم که نذاشتن در این کامنت دونی بسته بشه ممنونم.دلم واسه همه تون(پریا و مونس و کیانا و خواهری و سیاوش و اون نوشین و این نوشین و داداش مصطفی جوووووووونم و حتی پویا که مورد غضب مصطفی قرار گرفت) تنگ شده.
راستی من خوبم نگرانم نباشین.دارم چاق میشم.دارم خیلی جدی با جمله ی میل ندارم مبارزه میکنم و از جمله های من گشنمه من شام میخوام به به غذا آخ جون پلو مرغ(هنوزم به مرغ آلرجی دارم.من نمیتونم حرف 14حروف الفبا رو پیدا کنم کجا افتادی؟)
و یه چیز دیگه امسال فهمیدم من یه موجود عجیبم که تو هیچ ورزشی استعداد ندارم.تا حالا والیبال هندبال فوتبال بدمینتون بسکتبال پینگ پنگ و شطرنج رو امتحان کردم اما دریغ از انقدر استعداد.البته یه رشته رو امتحان نکردم هنوز و ازونجایی که میگن حداقل تو یه رشته باید استعداد داشته باشم استعدادم تو همینه.اگه گفتین چی؟
وزنه برداری
فرض کنین تلویزیون من رو کنار رضازاده نشون بدن.وای خدا.مردم از خنده.
راستی امسال یه کار دیگه هم کردم سعی کردم با سوسول بودنم مبارزه کنم.مثلا از داداش دوستم سی دی های کشتی کج رو گرفتم که ببینم(یه بار جلو پسر عموم اومدم کلاس بذارم گفتم بچه برو یه کشتی کجی چیزی بذار حال کنیم اونم بدترینش رو گذاشت.در حین دیدن صحنه هاش حدود 50بار نزدیک بود بالا بیارم و نصف مدتش رو تو دسشویی بودم)تازه دیگه از گنجشک خیلی نمیترسم و میدونم که من رو نمیخوره(چرا میخندی؟خب هرکی یه نقطه ضعفی داره دیگه)
راستی امسال یه رمان خوندم که واقعا باحال بود.زهیر از پائولو کوئیلو .حتما بخونینش .
وقتی چشمم به رمان های مختلف میفته دلم واسه خودم میسوزه که چجوری تا فصل آخر رمانم رو برنامه ریزی کردم و تمام وقایع رو تو ذهنم داشتم و یهو ولش کردم......
حالا من این همه حرف زدم دیگه سر صحبت رو میدم به دوست جونام و......
راستی تو این مدتی که نبودم چقدر اینجا داغون شده.مگه اینجا صاحاب نداره که هرکی میاد یه پیامی واسه رفیقش میذاره و انگار نه انگار ما هم آدمیم؟یا جلو چشم بچه هی ماچ و بوس و قلب و...میفرسته اونم ازون ور میگه دریافت شد یا این میاد با اون دعوا میکنه و الکی خون و خونریزی میشه و آخرش همه با هم صلح و آشتی و صفا و صمیمیت و تنها چیزی که میمونه زحمت تمیز کردن اینجاست.
بچهخ ها من نبودم گاهی بیاین و نظر بدین .نظرای قشنگتون رو زهرا به طور مفصل و با شاخ و برگ دادن و به قول دبیرمون بازآفرینی بهم میگه.
خلاصه اینکه وبلاگم رو تنها نذارین.گناه داره دلش میگیره.
دوستتون دارم .منتظر نظرات قشنگتون هستیم(اه اه چقدر این تیکه ی آخرش کلیشه ای و زشت شد یه صحنه از خودم بدم اومد)
خداحافظ
پی نوشت:کسی اینجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه صدایی ازون گوشه اومد؟نکنه دزد اومده؟خونه ای که دو ماه خالی بمونه همینه دیگه....
هی میگین کامنت نمیذارین چون من آپ نمیکنم.آخه شما خودتون رو بذارین جای منکمتر از ۱۰روز به پایان تعطیلات مونده.یه پست باید بذارم واسه خداحافظی.آخه سال جدید شروع بشه اینترنت رو میگیرن ازم.گوشی رو هم جمع میکنن(عمرا گوشی رو بدم)
اینترنتم الان شده روزی ۱ساعت و نیم.خب من به چیکارم میرسم؟با این سرعت اینترنتم.نیم ساعتش که واسه چک کردن فیس بوکم میره.از طرفی هم میدونم سال شروع بشه از همه ی دوستای وبلاگم جدا میشم.واسه همین میخوام یه دل سیر باهاشون بحرفم.دیگه زمانی واسه نوشتن مطلب نمیمونه.
حالا هم که میخوام بنویسم نمیدونم از چی بگم.
امروز داشتم فکر میکردم پسرا چجوری آهنگ گوش میدن؟از یاسی هم پرسیدم خندید.میگه تو چجوری گوش میدی؟
میگم اصلا نمیتونم تصور کنم یه پسر نشسته پای کامپیوتر و داره شام مهتاب داریوش یا مثلا کرانچی ساسی مانکن رو گوش میده.
یاسی میگه خب مگه چه فرقی داره؟میگم خب ما آهنگ شاد گوش میدیم پا میشیم میرقصیم.پسرا چی کار میکنن؟
آهنگ غمگین هم که اصلا نمیتونم تصور کنم.فکر کنین یه پسری نشسته داره عادت شادمهر رو گوش میده.و اشکاشم میریزه.
ببخشید.واقعا عذر میخوام.اما به نظرم خیلی خنده داره.نمیدونم.دخترخاله ام میگه ما چون داداش نداریم(یعنی تا قبل از ماه پیش.توهین نشه به داداشم)پسرا واسمون یه موجود ناشناخته ان.
راستم میگه.نمیدونم تو جامعه ی ما که انقدر سعی دارن دختر و پسرا رو از هم جدا کنن پس فردا این نسل چجوری میخوان با یه جنس مخالف زندگی کنن.واقعا ما هیچ شناختی از روحیات هم نداریم.باز خوبه هنوز جرئت نکردن دانشگاه ها رو جدا کنن.البته من خودم ازونایی ام که میگم میخوام برم دانشگاه الزهرا که راحت باشم.آخه میگن آدم میره دانشگاه باید این کارای بچه گانه رو بذاره کنار.وگرنه اسمش در میاد و .....
نسترن دوست صمیمی و خوشگل و توپولم امسال داره میره بجنورد.از الان دلم واسش تنگ شده.دیروز زنگ زد گفت فردا میرن.....
پای تلفن خیلی خودم رو کنترل کردم گریه نکنم.کلی هم خندیدیم با هم.اما دلم خیلی گرفت.هی.یادش بخیر.چقدر خل بازی در میاوردیم.اولین بار که صمیمی حرفیدیم یادته؟ غذاهامون دستمون بود درفتیم بالای پله ها هوا گرم شد.همه جا زدن.من موندم و تو.گفتم اینجا که هوا خیلی گرمه.جای بهتر نبود؟گفتی من مرد روزهای سختم.
منم گفتم مرد من میشی؟تو گفتی آره و.......
روز بعد طلاقم دادی.هوسباز بودی.رفتی با یکی دیگه.وای نسترن اون روزی رو یادته که هوا سرد بود.رفتم کلید دوچرخه ها رو گرفتم.سوار شدیم.تو میپیچیدی جلوم من جیغ میزدم؟بعدش هم انقدر بلند بود واسم طاقت نیاوردم پیاده شدم؟
ولی هیچوقت مثل اون روز خوش نگذشت که بالای پله ها رو به آزمایشگاه مرکزی نشسته بودیم.پسرای راهنمایی رو آوردن.من تو بغلت نشسته بودم.واسه یکیشون دست تکون دادم.اون یکی بوس فرستاد.ما اسکلشون کردیم.سلام میدادیم.میگفتیم بیاین اینجا.پسره جدی گرفت.دوستش دعواش کرد.زد تو سرش.ما خندیدیم.بعد دبیرشون اومد.دید دارن به ما نگاه میکنن دعواشون کرد.من داد زدم جلو ی این پسرا رو بگیرین.هی واسه ما دست تکون میدن هرچی محل نمیدیم از رو نمیرن.آخی.چقدر خندیدیم.
اون روزی رو یادته که دبیر نداشتیم نشستیم تو حیاط با آتنا.اولش حالش خوب بود.بیچاره اومد با من درد دل کنه.از باباش که بعد جنگ همه اش سرفه میکرد گفت من اومدم ابروش رو درست کنم زدم چشمش رو ناقص کردم گفتم:بابای سانازم اینجوری بود.
آتنا پرسید بعدش چی شد؟گفتم چند ماه پیش شهید شد.
آتنا زد زیر گریه.تو به من چشم غره رفتی.اومدم درستش کنم بدترش کردم.گفتم:آتنا اونا تو اون دنیا وضعشون خیلی خوبه.این ماییم که جامون بده نه اونا(حالا انگار دور از جون.....)
اون روز آتنا کلا داشت گریه میکرد.
یادته با هم رفتیم بالای همون پله ها.با کل بچه ها.زدیم و رقصیدیم.من طبق معمول آهنگ tmرو میخوندم خودمم میرقصیدم.فهیمه اومد.من در رفتم.وای نسترن اون موقع واقعا میترسیدم ازش.انقدر به شوخی گفته بودیم خواستگار منه که واقعا وقتی میومد طرفم خودم رو میکشیدم کنار.اون موقع از بالای پله ها پریدم پایین.ازون ارتفاعی که دو برابر قدم بود.وسط راه پشیمون شدم.ازون بالا آویزون شده بودم.من دستم له شد.شما هی میخندیدین.دوستای یاسمن ترسیدن فکر کردن من دارم خودکشی میکنم(بیچاره ها.ساده بودن دیگه.)
اون روزایی رو یادته که من دنبال یکی از دخترای پیش دانشگاهی میرفتم.براش نامه ی خالی میفرستادم.میخندیدیم؟با آتنا.
انقدر از دیوونه بازیهامون خاطره دارم که تا صبح باید بنویسم.
یادمه روزایی که ناراحت بودم تو بغلم میکردی.گریه میکردم.ولی خودمونیم ها.هیچکس تو مدرسه به بی ثباتی من نبود.وقتایی که خوشحال بودم کل کارکنان مدرسه نمیتونستن مانع شیطنت ها و دیوونه بازیام.اما در یک ثانیه ازین رو به اون رو میشدم.
چقدر اون روز همه به من خندیدن که هوس نارنگی کرده بودم.کل مدرسه رو گشتم.آخرش یکی پیدا کردم.اونم کجا؟تو سطل آشغال.میخواستم برش دارم.شماها فکر کردین واقعا وی...(خودت فهمیدی دیگه؟من هی میگفتم نه به خدا.)
حالا داری میری.خدا به همراهت دوست نازم.ولی هرکجا رفتی یادت نره اینجا یکی هست که هنوز دوستت داره.رفتی اونجا به این دخترای بجنوردی نیفتی خراب بشیا.
به قول شفیعی کدکنی(درست گفتم دیگه؟)
سفرت به خیر اما تو ودوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
پی نوشت ۱:بچه ها من دیروز مزدوج شدم.دیشب از کیانا خواستگاری کردم.الان کیانا زنم شده.
انقدر نازه.ایشاا... واسه عروسیمون همه تون دعوتین.دیشب تو مبایل اسمش رو عوض کردم به جای کیانا نوشتم زنم.به اونم گفتم بذار شوهری.اما نذاشت.
پی نوشت ۲:بچه ها میشه لطفا یه چیزی بگسن من آدم بشم؟نمازهام همه اش غذا میشه.به هرکیم میگم فقط از آتیش جهنم و این حرفا میگه.اگه کسی حرف دیگه ای داره کمکم کنه.
پی نوشت آخر:من الان خیلی پر توقع شدم؟خودم که احساس میکنم.شما چطور؟
پی نوشت واقعا آخر:دلم نیومد از زنم نگم.ببین بعضی دخترا هستن خیلی نازن.آدم میخواد بغلشون کنه.کیانا اونجوریه.منم هوس کردم تغییر جنست بدم برم بگیرمش.
